تک تیرانداز حزب الله
شهدا زخم خوردگان تیر عشق اند! بی توقعان بی توقع تر از کویر
بسم رب الشهداء و الصدیقین

بسم رب الشهداء و الصدیقین

خوشا آنان که با ایمان و اخلاص

                                                   حریم دوست بوسیدند و رفتند

خوشا آنان که در میزان و وجدان

                                                  حساب خویش سنجیدند و رفتند

خوشا آنان که پا در وادی حق

                                                     نهادند و نلغزیدند و رفتند

خوشا آنان که با عزت ز گیتی

                                                     بساط خویش برچیدند و رفتند

ز کالاهای این آشفته بازار

                                                     شهادت را پسندیدند و رفتند

خوشا آنان که بهر یاری دین

                                                   به خون خویش غلطیدند و رفتند

خوشا آنان که وقت دادن جان

                                                   به جای گریه خندیدند و رفتند

خوشا آنان که با ایثار هستی

                                                   ز هستی دیده پوشیدند و رفتند

خوشا آنان که بهر حفظ اسلام

                                                    علیه کفر جنگیدند و رفتند


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 10:31 تاریخ 19 بهمن 1388
[نظرات 0]

شلمچه کربلای ایران

شلمچه این کربلای ایران بیش از هر کجای دیگر تو را در کربلای ابا عبدالله الحسین غوطه ور می سازد. راوی هم می گوید ان جا بیش از هر کجای دیگر در زیر اتش بی امان و بی وقفه دشمن بوده به نحوی که در ان جا کسی جان سالم به در نمی برده. تا ان جا که اگر کسی مجروح می شد امید نجات او بسیار کم بود.

سه راه شهادت یاد اور گودال قتلگاه است .


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 10:28 تاریخ 19 بهمن 1388
[نظرات 0]

شهادت

سنگر ؛ پلاک ؛ اسلحه ، پوتین پای او

پیچیده در تمام کوه صدای او

سجاده ای رنگ افق رنگ لاله ها

پهن است رو به روی شهادت برای او

تسبیح ، عطر جبهه و سربند یا حسین

اشک ، استغاثه ، ندبه ، دل با صفای او

تکبیر ، شور و حال شهادت ، خدا و بهشت

می شد خلاصه نام وفا در وفای او

عاشق تر از همیشه به پرواز بی غرور

ترکش ، گلوله ، سینه بی ادعای او


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 10:26 تاریخ 19 بهمن 1388
[نظرات 0]

من بسیجی ام

 

 

  بسیجی ام ، به امید ظهور پنجره ام ،

و بازمانده نسل هزار حنجره ام !
هنوز عهد و مرامی که داشتم دارم؛

و جان نیمه تمامی که داشتم ،دارم ؛

به همرهان که جفا می کنند ، می گویم

اگرچه گفته ام،اکنون بلند می گویم :
" که تا به چشمه نور حیات روزنه ایست

تمام بودونبودم فدای خامنه ایست "


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 10:15 تاریخ 19 بهمن 1388
[نظرات 0]

یاران

 

 

 

آن قافله ، قافله عشق است و این راه که به سرزمین طف در کرانه فرات می رسد ، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد که :‌الرحیل ، الرحیل . از رحمت خدا دور است که این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. این دعوت فیضانی است که علی الدوام ، زمینیان را به سوی آسمان می کشد و ... بدان که سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی که در آن ، چشمه خورشید می جوشد و گوش کن که چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،‌حسین . نمی تپد ، حسین حسین می کند .

یاران ! شتاب کنید که زمین نه جای ماندن ، که گذرگاه است ... گذر از نفس به سوی رضوان حق . هیچ شنیده ای که کسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفکند ؟... و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیک است که در کربلا ، و کدام انیسی از مرگ شایسته تر ؟ که اگر دهر بخواهد با کسی وفا کند و او را از مرگ معاف دارد ، حسین که از من و تو شایسته تر است .

 

الرحیل ، الرحیل ! یاران شتاب کنید !!

شهید سید مرتضی آوینی


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 11:19 تاریخ 16 بهمن 1388
[نظرات 0]

:: شهید یعنی عشق.....

حیف نیست که دل این عاشق ها را بشکنید ... نه بهتر بگم که : بهتر نیست بجای نمک

خوردن و نمکدون شکستن کمی هم انصاف به خرج بدید ... آخه بی انصافا ... این بنده

های خدا همون هموطن های من و تو بودند ... همون بچه های ما بودند ... همون بابا

و برادرای ما بودند ... همون کسایی بودند که دل به دریا زدند و برای نگه داشتن اسلام

و ایران آزاد اسلامی رفتند و از عزیز ترین چیزاشون دل کندند ... آخه مگه کمه کسی

جونشو فدا بکنه ؟! تا حرف شهید به وسط میاد تویه ذهن همه کلماتی مثل : ایثار ،

فداکاری ، جوانمردی ، عشق و ... میاد . ولی نمیدونم چرا تا میخوایی یه کاری بکنی

که بر ضد اسلام و انقلابه همه این چیزا یادتون میره ... اونها رفتند که تو به راحتی بتونی

با حجاب بیرون بیایی ... بتونی چادر سرت بکنی و کسی بهت هیچی نگه ... نرفتند

که کاری ببکنند که تو بی حجاب بیرون بیایی ... گناه کردن که کاری نداره ... عفیف

بودن و سالم بودن و ثواب کردن و تقوا سخته ... تو فکر کردی که الان که بی حجاب

بیرون میری خیلی هنر کردی و زرنگی به خرج دادی و دل به دریا زدی ؟! نه ...

به خدا نه ... چرا نمیخواهی بفهمی که شهیدان چه کردند و برای چه هدفی به جبهه

رفتد و جانفشانی کردند ؟! اخه مگه اونها چه هیزمه تری به شما ها فروختند که

همه فکر و ذکرتون اینکه که خونشون را پایمال بکنید ... نمیدونم اگه میدونستند

که قراره این انقلاب خونین به دست چه آدمهایی بیافته ، باز هم میرفتند و جون

می دادند ؟! آخه بی انصافی حدی داره ... نامردی حدی داره ... به خودتون بیایید ...

تا میگن شهید ، به یاد بیارید که چه کردند ... بیاد بیارید که این آزادی که دارید مدیون

از خود گذشتگی اونها هست .  

فقط یه کلام : برای یه ثانیه هم که شده خودت را جای اونها بزار ... میدونم که

نمیتونی خودت را جاشون بزاری ... پس خودت را یه لحظه جای مادر و پدر اونها بزار

می دونم که این کار هم نمیتونی بکنی ... آخه قدرت نداری که این داغ را تحمل

بکنی ... 

تلاش برای به دست آوردن دل محبوب ، غم دیدن ، بی خوابی کشیدن ، و از همه

مهمتر جان فشانی ...

 

***

 

شهید یعنی عشق

 

***

 

شهید یعنی لاله خونین


 


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 19:13 تاریخ 07 دی 1388
[نظرات 3]

دیروز و امروز
دیروز پای مصنوعی ، دستان نامرئی

 

امروز اعتیاد ،هپاتیت ، HIV

دیروز نه شرقی نه غربی .......

امروز تئوری قرص های اکستازی

دیروز سلام بر چشم های شیشه ای

امروز یک ملیون جراحی بینی ، لنزهای رنگی

دیروز اژیر قرمز ، اضطراب های زرد ، انتظارهای سپید

امروز عشق هایی کز بی رنگی بود. ........

دیروز سفر به چزابه ، از کرخه تا راین ، بوی پیراهن یوسف

امروز " توکیو بدون توقف"

دیروز انبوه جانبازان شیمیایی

امروز رادیو فردا ، موج

دیروز نخل های افسرده ، زیتون های کال

امروز  CD   جشن جدید استقلال

 

و امروز هنوز نسیم لبخند های بسیجی ما را به فردا امیدوار کرده

 

دیروز الو ! الو ! یا حسین ؛ ان جا جبهه است ؟؟؟

امروز شماره مورد نظر در دسترس نمی باشد  the mobile set is off . عشق بی پاسخ

دیروز زنده باد بسیجی ؛ بی حجاب محتاج نگاه دیگران است

امروز نگاه زاده علاقه است ، حجاب کیلو چند ؟؟

دیروز اب و اینه و قران ، خدانگهدار.

امروز گودنایت ، بای بای

دیروز کربلای 1و2و3

امروز 50 میلیارد باد هوا ، خیالی نیست

دیروز ماشین اداره ، بیت المال

امروز ماشین اداره ، مال البیت


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 12:35 تاریخ 15 آذر 1388
[نظرات 2]

پرواز در عرفه

شهید احمد کاظمی

• هواپیماى سوخو را حاج‏احمد وارد نیروى هوایى سپاه کرد. مراسم افتتاحیه‏اش را همه انتظار داشتیم در تهران باشد، سردار  گفت: مى‏خوام مراسم افتتاحیه توى مشهد باشه . پایگاه هوایى مشهد کوچک بود. کفاف چنین برنامه‏اى را نمى‏داد. بعضى‏ها همین را به سردار گفتند. سردار ولى اصرار داشت مراسم توى مشهد باشد. با برج مراقبت هماهنگى‏هاى لازم شده بود. خلبان، بر فراز آسمان، هواپیما را چند دور، دور حرم حضرت على بن موسى الرّضا(ع) طواف داد. این را سردار ازش خواسته بود. خیلى‏ها تازه آن وقت دلیل اصرار سردار را فهمیده بودند. خدا رحمتش کند؛ همیشه مى‏گفت: ما هیچ وقت از لطف و عنایت اهل بیت، خصوصاً آقا امام رضا(ع) بى‏نیاز نیستیم.

• مادر خواب سه تا ماهى را دیده بود؛ سه تا ماهى که توى یک رودخانه، مى‏رفته‏اند به سمت دریا. مى‏گفت: یکى از اون ماهى‏ها، روى کمرش یک هلال ماه داشت، اصلاً انگار خود ماه بود، چون که نور زیبا و خیره‏کننده‏اى ازش به طرف آسمون پاشیده مى‏شد. مادر وقتى خوابش را تعریف مى‏کرد، حال و هواى خاصى داشت. خیره شده بود به یک نقطه نامعلوم.

مى‏گفت: هزاران هزار ماهىِ دیگه توى اون رودخونه بودند که با اون دو تا ماهى، دنبال این ماهى نورانى مى‏رفتند؛ یعنى اون ماهى، تمام ماهى‏ها رو داشت هدایت مى‏کرد به سمت دریا.

مادر گفت: محسن! مى‏دونم که اون سه تا ماهى، تو و دو تا برادرت بودین، ولى نمى‏دونم اون ماهى نورانیه کدوم یکى‏تون بود. آن وقت‏ها احمد چهار سالش بود. بعدها توى جنگ، وقتى احمد فرمانده لشکر شده بود، مادر گاهى یاد خوابش مى‏افتاد. مى‏گفت: اون ماهى نورانى، احمدم بود!

مزار شهید احمد کاظمی

• همراه سردار رفته بودیم اصفهان، مأموریت. موقع برگشتن، بردمان تخت‏فولاد. به گلزار شهدا که رسیدیم، گفت: بچه‏ها، دوست دارین، درى از درهاى بهشت رو به شما نشون بدم. گفتیم: چى از این بهتر، سردار!  کفش‏هایش را درآورد، وارد گلزار شد. یکراست بردمان سر مزار شهید حسین خرازى. گفت، با یقین گفت: از این قبر مطهر، درى به بهشت باز مى‏شه. نشستیم. موقع فاتحه‏خواندن، حال و هواى سردار تماشایى بود. توى آن لحظه‏ها، هیچ کدام از ما نمى‏دانستیم که این حال و هوا، حال و هواى پرواز است؛ به ده روز نکشید که خبر آسمانى‏شدن خودش را هم شنیدیم. وصیت کرده بود که حتماً کنار شهید خرازى دفنش کنند. دفنش هم کردند. تازه آن روز فهمیدیم که بنا بوده از این جا، در دیگرى هم به بهشت باز بشود!

 

• ارادت خاصى به حضرت صدیقه طاهره(سلام‏اللَّه‏علیها)داشت. به نام حضرت، مجلس روضه زیاد مى‏گرفت. چند تا مسجد و فاطمیه هم به نام و یاد بى‏بى ساخت. توى مجالس روضه، هر بار که ذکرى از مصیبت‏هاى حضرت مى‏رفت، چنان بى‏تاب مى‏شد که قطرات اشک پهناى صورتش را مى‏گرفت و بر زمین مى‏ریخت.

خدا رحمت کند شهید محسن اسدى را. محافظ حاجى بود و همیشه همراه حاجى بود. براى ضبط صحبت‏هاى سردار، همیشه یک واکمن همراه خودش داشت. چند لحظه قبل از سقوط هواپیما، همان واکمن را روشن مى‏کند و چند جمله راجع به اوضاع و احوال خودشان مى‏گوید.

درست در لحظه‏هاى سقوط، صداى خونسرد و رساى حاجى بلند مى‏شود که مى‏گوید: صلوات بفرست. همه صلوات مى‏فرستند. آخرین ذکرى که از حاجى و دیگران در لحظه سقوط شنیده مى‏شود، ذکر مقدس«یافاطمه‏زهرا»(س)ست.

 گفت: آقاى امینى جایگاه من توى سپاه چیه؟

سؤال عجیب و غریبى بود! ولى مى‏دانستم بدون حکمت نیست. گفتم: شما فرمانده نیروى هوایى سپاه هستید سردار.

به صندلى‏اش اشاره کرد. گفت: آقاى امینى، شما ممکنه هیچ وقت به این موقعیتى که من الآن دارم، نرسى؛ ولى من که رسیدم، به شما مى‏گم که این جا خبرى نیست!

آن وقت‏ها محل خدمت من، لشکر هشت نجف اشرف بود. با نیروهاى سرباز زیاد سر و کار داشتم. سردار ادامه داد و گفت: اگر توى پادگانت، دو تا سرباز رو نمازخون و قرآن‏خون کردى امینى، این برات مى‏مونه؛ از این پست‏ها و درجه‏ها چیزى در نمى‏آد!

 

• آخرین جلسه‏اى که سردار گذاشت، جلسه فرهنگى بود؛ یک روز قبل از شهادتش. جلسه از ظهر شروع شد. من کنار سردار ایستاده بودم. بنا بود چند تا کلیپ تا پایان جلسه بگذارم. موضوع جلسه، نحوه‏هاى پشتیبانى کاروان‏هاى راهیان نور بود.

 

شهید احمد کاظمی در کنار شهید خرازی

قبل از اینکه جلسه شروع بشود، یک کلیپ چند دقیقه‏اى از شهید خرازى گذاشتم. سردار، همین که چشمش به چهره نورانى و زیباى شهید خرازى افتاد، آهى از ته دل کشید.

توى آن جلسه، سردار طرح‏هایى مى‏داد و حرف‏هایى مى‏زد که تا حالا براى حمایت از کاروان‏هاى راهیان نور سابقه نداشت. همین نشان مى‏داد که چه دیدگاه بالایى نسبت به کارهاى فرهنگى دارد؛ به خلاف بعضى حرف‏هایى که درباره‏اش مى‏زدند. جلسه تا غروب طول کشید. غروب سردار آستین‏هاش را زد بالا که برود وضو بگیرد. یادم افتاد فیلمى از اوایل براى او آورده‏ام. فیلم مربوط مى‏شد به جبهه فیاضیه که حاج احمد به همراه چند نفر دیگر در آن بودند. بیشترشان شهید شده بودند. سردار وقتى موضوع را فهمید، مشتاق شد فیلم را ببیند. دید هم. باز وقتى چشمش به چهره شهدا افتاد، از ته دل آه کشید.

 فردا وقتى خبر شهادت سردار را شنیدم، تازه فهمیدم آن آه، آهِ تمنّا بوده است؛ تمنّاى شهادت!

• از صحبتش فهمیدم راننده تانکر نفتکش است. داشت براى صاحب مغازه درد دل مى‏کرد. از ناامنى‏هاى سیستان و بلوچستان مى‏گفت. تا آمدم خریدم را بکنم، طرف لا به لاى صحبتش گفت: اگر این احمد کاظمى رو پیدا کنم، مى‏رم به‏اش التماس مى‏کنم که یه مدتى هم بیاد طرف زابل و زاهدان. بى‏اختیار برگشتم به صورت طرف دقیق شدم. حاجى آن وقت‏ها هنوز فرمانده لشکر نجف اشرف بود، فرمانده قرارگاه حمزه سیّدالشّهدا(ع) هم بود. من هم یکى از نیروهاى تحت امرش بودم. به آن بنده خدا گفتم: مگه شما حاج احمد رو مى‏شناسى؟ گفت: از نزدیک که نه، ولى مى‏دونم خیلى آدم باحالیه!

پرسیدم: چطور؟

گفت: من یه مدت کارم توى کردستان بود، با اینکه هیچ وقت شب‏ها توى کردستان رانندگى نمى‏کردم، ولى نشده بود که هر چند وقت یک بار گرفتار گروهک‏هاى ضدانقلاب نشم؛ ماشینم رو مى‏بردن توى بیراهه‏ها، سوختش رو خالى مى‏کردن و بعد ولم مى‏کردن. مکث کرد. ادامه داد: ولى احمد کاظمى که اومد اون‏جا، طورى امنیت به وجود آورد که دیگه نصف‏شب‏ها هم توى جاده‏ها رانندگى مى‏کردم و هیچ اتفاقى برام نمى‏افتاد.

آخر صحبتش گفت: حالا کارم افتاده سیستان و بلوچستان. همون بدبختى‏ها رو از دست اشرار اون‏جا هم داریم مى‏کشیم و هیچ کى هم نیست که جلوى اون نامردا قد علم کنه.

 

• رفته بودیم سریلانکا، سال هفتاد. احمد هم همراهمان بود. چند تا از فرماندهان نظامى و مسؤولین سریلانکا آمده بودند استقبال‏مان. افراد را من به آنها معرفى مى‏کردم. موقع معرفى احمد گفتم: ایشان فاتح خرمشهر بوده.

 

 

چهار، پنج روز آن‏جا بودیم. آنها احمد را ول نمى‏کردند. احمد به عنوان یک فرمانده بااقتدار در نظرشان جلوه کرده بود. هر چه مى‏گفت، تندتند مى‏نوشتند. احمد راجع به بحث‏هاى نظامى زیاد صحبت کرد، ولى راجع به کارى که خودش در عملیات فتح خرمشهر کرد، چیزى نگفت. نه آن‏جا، نه هیچ جاى دیگر. هیچ وقت نشد که لام تا کام درباره خدماتى که زمان جنگ یا قبل و بعد آن کرده، حرفى بزند. خدا رحمتش کند؛ دقیقاً روحیه حسین خرازى و امثال آن خدابیامرز را داشت. حسین هم یکى از دو فاتح خرمشهر بود، ولى هیچ وقت راجع به آن، در هیچ کجا صحبت نکرد.

 

• چند بار ساواک دستگیرش کرد. یک بار، بدجورى شکنجه‏اش داده بودند. روزى که آزادش کردند، وقتى مى‏خواست برود حمام، دیدم زیرپیراهنش پر

از لکه‏هاى خشک‏شده خون است. اثر تازیانه‏هاى زیادى روى پشتش بود. بعداً فهمیدم بینى‏اش را هم شکسته‏اند. خودش یک کلام راجع به بلاهایى که سرش درآورده بودند، چیزى نگفت. هر چه مادر مى‏گفت: این از خدا بى‏خبرا چى به روز تو آوردن؟ مى‏گفت: هیچى مادر!

بینى‏اش را هم از خون‏هاى لخته‏شده‏اى که هر روز صبح روى بالشش مى‏دیدیم، فهمیدیم شکسته. خودش مى‏گفت: این خونا مال اینه که توى زندان سرما خوردم!

اثرات آن شکستگى بینى، تا آخر عمر همراهش بود. با اینکه یک بار هم عملش کرد، ولى باز هم از تبعاتى مثل تنگى‏نفس رنج مى‏برد.

 

با اینکه احمد کاظمى در دوم اردیبهشت 1338 در شهر نجف‏آباد به دنیا آمد و در نوزدهم دى‏ماه 1384  مصادف با روز عرفه ، در حوالى ارومیه از دار دنیا پر کشید؛ اما او در هیچ ظرف زمانى و مکانى نخواهد گنجید! گویى در دوران حیات دنیایى خود هم، به عالم لامکان و لازمان تعلق داشت. شخصیت او بسیار عظیم‏تر و فراتر از زمان و مکان خودش بود و به اقرار بسیارى از دوستان و همرزمانش؛ خیلى‏ها به گرد پاى او هم نمى‏رسیدند.


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 18:21 تاریخ 06 آذر 1388
[نظرات 6]

ایمان شهیدان

شهید

ایمان، عطر خوشبوى گلهاى گلستان اسلام است.

ایمان، درس عشقى است که شهیدان آن را از دفتر توحید خوانده‌اند.

ایمان، بالاترین نمره قبولى در کلاس مقاومت و ایثار است.

ایمان، برترین و بالاترین مدالى است که شاگردان اول دانشگاه جبهه به گردن مى‌آویزند.

ایمان، موشک فضاپیمایى است که شهیدان با آن از خاک تا به افلاک سفر کردند.

ایمان، چشمه زلالى است که شهیدان را در آن غسل شهادت دادند و جاودانه شدند.

ایمان، مهر تائیدى است بر تلاش خستگى‌ناپذیر سینه سرخان مهاجر.

ایمان، شمع فروزان محفل عشق است که شهیدان عاشقانه بر گرد آن چرخیدند، تا جسم ملکى را بسوزانند و جان ملکوتى بیابند.

ایمان، ثمره و حاصل انقلاب اسلامى است که با جانفشانى شهیدان شکل گرفت.

ایمان، خونبهاى عظیم و شایسته شهیدان شاهد ماست.

ایمان، نوشداروى دل‌هاى ترک خورده خاندان عشق است.

ایمان، ترمیم کننده قلب‌هاى شکسته فرزندان شاهد است.

شهید

ایمان، نداى بیدارى است که از گلدسته‌هاى خانه دوست شلیک مى‌شود.

ایمان، موج توفنده و کفرشکنى است که به سوى دشمنان حقیقت فرستاده مى‌شود.

ایمان، عطر حیات‌بخش و جانفزایى است که از پهندشت شقایق خیز انقلاب اسلامى به مشام مى‌رسد.

ایمان، اکسیرى است که، غصه فراقت شهیدان و شهید دادگان را به قصه پایدارى و مقاومت تبدیل مى‌کند.

ایمان، شهد شرف و شعف و شعور و شهودى است که کام تشنه شهید دادگان و شهیدزادگان را سیراب مى‌کند.

ایمان، مشعل فروزانى است که شهیدان آن در شب دیجور جهل و نادانى و ظلم و ستم و تجاوز به دست مى‌گیرند و صبح قریب را به بشریت بشارت مى‌دهند.

ایمان، دعوتنامه‌اى است که شهیدان با خون خود آن را امضا و براى آزادگان و احرار عالم مى‌فرستند.

ایمان، آن نور خدایى است که به نام شهیدان قداست و به جسم و جانشان نورانیت و روشنى مى‌بخشد.

ایمان، بوى خوش ایثار است که در پهندشت مقاومت و شهادت از گلبرگ‌هاى پرپر شده شقایق‌ها به مشام مى‌رسد.

ایمان، پهندشتى است که شهیدان در آن بذر گل شجاعت و مقاومت کاشتند و عطر آزادگى و سربلندى و شرف برگرفتند.

ایمان، شعله ستم‌سوزى است که شهیدان به دست گرفتند و خاکستر اهریمنان زشت سیرت را در زباله‌دان تاریخ مدفون ساختند.

ایمان، خورشید تابناکى است که در شب دیجور بحران‌هاى اجتماعى و اعتقادى و اخلاقى از خون سرخ شهیدان طلوع، و راه صلاح و فلاح بشریت را روشن مى‌سازد.

ایمان، بانگ جرسى است که شهیدان براى راهنمایى و هدایت کاروان‌هاى بشریت به صدا درمى‌آ‌ورند. ایمان، زمزمه محبتى است که شهیدان، این معلمان ایثار و گذشت براى جذب اطفال گریزپاى به کلاس انسانیت و معنویت به کار مى‌بندند.

ایمان،‌ شب چراغ تابانى است که شهیدان براى اصلاح جامعه و تربیت و انسان‌سازى به دست مى‌گیرند.

ایمان، عطر گل بوستان شهادت است.

شهید

ایمان، کلید طلایى بهشت است ک شهیدان براى ورود به آن، بدان چنگ مى‌زدند.

ایمان، سلاحى است که شهیدان براى پیشبرد اهداف خویش به آن تمسک جستند.

ایمان، آرمان دیرین و همیشگى مجاهدین فى‌سبیل‌الله است.

ایمان، گوهر ارزشمند دریاى دین و مذهب است.

ایمان، کلاسى است که در آن دانشجویان دروس را به صورت فشرده و با نمره عالى گذرانده‌اند.

ایمان، کیمیا و اکسیر بى‌نظیرى است که شهیدان، به وسیله آن جسم را به جان و ملک را به ملکوت تبدیل کردند.

ایمان، گلشن رازى است که شهیدان در آن رمز و راز شهادت و ایثار را آموختند.

ایمان، حوضى است که سپیدرویان در آن وضو ساختند و تا رسیدن به سپیده اسب خویش را تاختند.

ایمان، خرمنى است که پرستوهاى عاشق دانه‌اى چند از آن گرفتند و تا ستیغ رفیع‌ترین قله‌هاى شرف شتافتند.

ایمان، قله شرفى است که کبوتران سپیدبال و سبکبار بى‌صبرانه و عاشقانه به سوى آن پرکشیدند.

ایمان، باره‌اى که مسافران سفر عشق، عاشقانه بر آن نشستند و عطر و گلاب معنویت را در فضا پراکندند.

ایمان، باغى است که بهشت و روضه رضوان الهى در آن جارى است، و شهیدان حکیمانه این نکته را یافتند و عاشقانه به سوى آن شتافتند.

ایمان، خطبه شورانگیز شقشقیه‌اى است که شهیدان - همان مدرسین مبارزه و مقاومت - آن را بر فراز منبرى از نور، با شور و شعور سرودند.

شهید

ایمان، حدیث پایدارى و مقاومت عاشقان صادق، و راست قامتان جاودانه تاریخ است.

ایمان، شمشیر قدرت و قوت ظلمت شکافان راست قامت،‌ و حماسه‌سازان پر صلابت است.

ایمان، شجره طیبه‌اى است که شهیدان از آن میوه پاکى و عفت،‌ شهامت و شجاعت،‌ امید و عشق چیدند.

ایمان، چشمه‌اى است که شهیدان از زلال آن نوشیدند و در انجام وظیفه و رسالت خویش دست از پاى نشناختند.

ایمان و عمل صالح دو بال است که شهیدان به وسیله آن تا ابدیت پرواز مى‌کنند.

ایمان و علم،‌ دو مشخصه بارز راهیان دیار شهادت است.

ایمان و ایثار، دو سکوى پرتاب شهیدان به سوى جاودانگى است.

ایمان و عزم، دو عنصر برجسته و شاخص در حرکت عاشقانه راهیان راه رهایى انسان‌هاست.

ایمان و عشق، بود که شهیدان را به پرواز درآورد و به آنها اوج و عروج را آموخت.

ایمان، قلعه مستحکمى است که شهیدان پاسداران حریم آن هستند.

ایمان، جوشنى است که شهیدان براى محفوظ ماندن از خطرات اهریمنان و شیاطین آن را به تن مى‌کردند.

ایمان،‌ باده غیبى بود که در جام دل‌هاى شهیدان ریخته شد، و جسم و جانشان را بى‌قرار کرد.

ایمان، رمز و راز شهادت و جاودانگى شهیدان است.

راستى که همه مظاهر و مصادیق ایمان، چه زیبا و شکوهمندند.


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 19:47 تاریخ 28 آبان 1388
[نظرات 5]

سلام بر عشق و فداکاری

قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است .

باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند . باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام . همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند .

خدایا چاره ای ... درمانی ... راهی ... خودم هم خوب می دانم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی تواند اینچنین هستی ام را به بازی بگیرد . که بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و غروب کالایی که همه جا یافت می شود ... آری !

آری ! آنچه عنان وجودم را در کف دارد ، ارواح بلندی است که از مشتی خاک ، شلمچه ساخته اند . قربان آن ستونی که نیمه های شب پیچ و خم خاکریزها را به آرامش حرکت ابرها طی می کرد . قربان آن اشکی که در پرتو منورهای عشق با لبخند ، عقد اخوت می خواند .

قربان آن انگشتی که وقتی برماشه بوسه می زد ، تمام کائنات بر آن بوسه می زدند . قربان آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید . ای مردم ! به حرم پاک امام قسم ، وقتی « بخشی » در کنج خاکریزی آرام گرفته بود ، تا ساعتها نمی دانستم که خواب است یا شهید گشته ، وقتی می گویم بخشی ، شما قلم بردارید و هر آنچه از خوبی می دانید بنویسید ، آنگاه چهره معصومش بر صفحه ظاهر می شود .

ای شهیدان ! گمان می کردیم گذشت زمان ، هوای سرزمین پاکتان را از ذهنمان خواهد زدود . اما داغ فراق شما روز به روز بیشتر آبمان می کند . ای مردم ! وقتی « برقه ای » تیر خورد ، تا لحظه آخر می خندید .. به خدا قسم می خندید . . من با همین چشمانم دیدم .

وقتی می گویم « برقه ای » ، شما پاکی را یک روح فرض کنید و کالبدی به نام سید رضی الدین برقه ای را برایش بپوشانید . ای مسلمانان ! به خداوندی خدا قسم « لطیفیان » در آخرین کلماتش با بچه ها شوخی می کرد . بروید از شلمچه بپرسید و وقتی می گویم لطیفیان ، شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید .

ای شهیدان! هنوز هم که هنوز است ، هر آب خنکی که می نوشیم ، به یاد لبهای خشکیده تان در شلمچه ، اشک می ریزیم. هنوز هم که هنوز است ، هر وقت غذا می خوریم پیش از آن با خاطره های شیرین شما دعای سفره می خوانیم .

هنوز هم که هنوز است تنها افتخارمان این است که روزی با شما بودیم . خوشحالم که هنوز با کسانی رفت و آمد دارم که چون خودم داغ دیده و تنهایند . خوشحالم که هنوز وقتی غروب می شود ، هر جا که باشم مرغ خیالم پر می گیرد و بر بام احساس می نشیند و به یاد سنگرهای خون آلود برای دلم نغمه سرایی می کند .

 

ای مردم ! ما همه خواهیم رفت . شما می مانید و راه ...

تو را به جان امام نگذارید یاد امام و جبهه ها از دلها زدوده شود ...


نویسنده abosharif nasrolah ساعت 10:09 تاریخ 24 آبان 1388
[نظرات 4]

1 2 
درباره من
وب نوشته های یک بچه حزب اللهی
موضوع بندی مطالب
پیوندهای روزانه
پیوندهای دوستانه
نشانه
خوراک خوان